حوزه کوئست «مرجع پاسخ به سوالات درسی طلاب»

امروز: 23 آبان 1397
...
نمایش سوال و پاسخ
موضوع: منطق
تفاوت دو قضیه «موجبه معدولة المحمول» و «سالبه محصلة المحمول» در چیست؟ لطفا با یک مثال واضح و روشن تفاوت آنها را بیان کنید.
برای پاسخ به این سوال ابتدائا لازم است دانسته شود اصل تقسیم بندی قضیه به لحاظ معدوله و محصله به چه علت بوده است؟ به عبارت دیگر چه اشکالی سبب شده است که منطقیون این تقسیم بندی را قائل شوند. برای روشن شدن مساله یک مثال می آوریم: مثلاً هرگاه گفته می شود: «لیس زيدٌ قائماً» و یا گفته می شود: «زیدٌ لا قائم» آیا این دو یکی هستند و یا با هم فرق می کنند؟ در نگاه اول ممکن است انسان تصور کند این دو قضیه یکی هستند و تفاوتی بین آنها نیست، اما با کمی تأمل و دقت در می یابیم که قضیه اول یک قضیه سالبه است و قضیه دوم یک قضیه موجبه است و عدم تمییز بین این دو قضیه سبب می شود که انسان در استدلالات خود دچار مغالطات و شبهات بشود. لذا به جهت همین اشکالات، منطقیون قضایا را به دو قسم «معدوله» و «محصله» تقسیم بندی کردند. اساس این تقسیم بندی، به موضوع و محمول بر میگردد، چرا که گاهی موضوع و محمول محصل است، یعنی دلالت بر شیء موجود یا صفت وجودی می کند، مانند:إنسان، عليّ، أحمد، جاهل، نائم، حليم. و گاهی نیز موضوع و محمول معدول هستند، یعنی از حالت ایجابی خود عدول می کنند و حرف سلب بر آنها داخل می شود و سلب جزئی از موضوع یا محمول می شود، مانند: لا إنسان، لا جاهل، لا نائم، غير حليم. حال بنا بر مطالب گفته شده، تعریف این دو قضیه این چنین است:
قضیه محصله: قضیه ای که هم موضوع و هم محمول آن هر دو محصل باشند، چه اینکه آن قضیه موجبه باشد یا سالبه باشد، لذا وقتی گفته می شود: «لیس زيدٌ قائماً» و «زید قائم» این دو قضیه، هر دو محصله هستند لکن قضیه اول سالبه است و قضیه دو موجبه است. در ضمن باید توجه داشت به این قضایا «محصلة الطرفین» نیز گفته می شود، چرا که هم موضوع و هم محمول هر دو محصل هستند، با این تفاوت که در مثال اول، سالبه محصلة الطرفین است و در مثال دوم، موجبه محصلة الطرفین است.
قضیه معدوله (بسیطه): قضیه ای که هم موضوع و هم محمول آن معدوله باشند، چه اینکه آن قضیه موجبه باشد یا سالبه باشد، لذا وقتی گفته می شود: «کل لا انسان هو غیر شاعر» و «کل لا انسان هو لیس لا ماش»، این دو قضیه هر دو معدوله هستند لکن قضیه اول موجبه است، چرا که یک شيء بر شيء دیگر حمل شده است، و «لا انسان»، موضوع و «غیر شاعر» نیز محمول است، لکن  محمول معدول بر موضوع معدول حمل شده است، و قضیه دوم نیز سالبه است. به این قضایا نیز معدولة الطرفین گفته می شود.
لذا اگر بخواهیم مجموع این قضایا را در نظر بگیریم این چنین می شود:
1 - موجبه محصلة الطرفین: مانند: «زید قائم».
2 - موجبه محصلة المحمول و معدولة الموضوع: مانند: «کل غیر المومن جاهل».
3 - موجبه محصلة الموضوع و معدولة المحمول: مانند: «کل جاهل غیر مومن».
4 - موجبه معدولة الطرفین: مانند: «کل لا انسان لا شاعر».
5 - سالبه محصلة الطرفین: مانند: «کل مومن لیس بجاهل».
6 - سالبه محصلة المحمول و معدولة الموضوع: مانند: « کل لا مومن لیس عالم».
7 - سالبه محصلة الموضوع و معدولة المحمول: مانند: «کل مومن لیس غیر عالم».
8 - سالبه معدولة الطرفین: مانند: «کل لا انسان هو لیس لا ماش».
حال با توجه به شناختی که نسبت به این قضایا پیدا شد، معلوم می شود که به جزء در دو قضیه، یعنی «موجبه معدولة المحمول» و «سالبه محصلة المحمول» اشکالی حاصل نمی شود، لذا در اینجا به ذکر فروق این دو قضیه می پردازیم:
1- از حیث معنا: اگر قضیه موجبه معدولة المحمول به این صورت باشد: «الهواءُ هو غیر فاسدٍ» و قضیه سالبه محصلة المحمول نیز به این شکل باشد: «الهواءُ لیس هو فاسدٌ»، آنگاه همانطور که می بینیم در قضیه اول، حمل سلب صورت گرفته است یعنی یک سلبی را بر موضوع حمل کرده ایم ولی در قضیه دوم، سلب حمل کرده ایم. به تعبير ديگر حرف سلب در معدوله المحمول بخشي از محمول است و در اين صورت چيزي ‌که حمل مي‌شود تمام محمول (يعني همراه قيد نفي) است. ولي حرف سلب در قضيه سالبه بخشي از محمول نيست، بلکه مربوط به کل قضيه و نسبت است و مفاد آن سلب محمول از موضوع است.
2- ار حیث لفظ: در قضیه اول، رابط که همان «هو» باشد قبل از حرف سلب است و در قضیه دوم بعد از حرف سلب است. به تعبیر دیگر، در معدوله حرف سلب جزوى از محمول است و ربط بر محمولى كه سلب جزو اوست بصورت ایجاب آمده است و لذا قضيه موجبه است و در سالبه، حرف سلب بر ربط در آمده است و رفع ربط كرده است.
مثال کاربردی در خصوص تفاوت میان سالبه محصله (سلب الحمل) و موجبه محصله (حمل السلب):
موجبه محصله: فلان شیء نابینا است.
سالبه معدوله: فلان شیء بینا نیست.
همانطور که در این دو قضیه می بینیم نتیجه آنها یکی نیست، چرا که در قضیه اول، یک چیزی را برای «فلان شیء» ثابت کرده ایم و آن هم «نابینایی» است، حال لازمه این قضیه آن است که موضوع که همان «فلان شيء» می باشد، شانیت بینایی را داشته باشد تا آنگاه «نابینایی» را برای او ثابت کنیم، مثلاً اگر بجای «فلان شیء» بگوییم: «دیوار نابینا است»، این قضیه صحیح نیست، چرا که بینایی و نابینایی از قبیل ملکه و عدم هستند و ملکه و عدم در جایی است که شانیتی در کار باشد، حال چون «دیوار» شانیت بینایی را ندارد، پس چنین قضیه ای کاذب است، اما اگر به جای «فلان شيء» بگوییم: «زید نابینا است»، این قضیه درست است، چرا که زید شانیت بینایی را دارد. اما در قضیه دوم، یک چیزی را از «فلان شيء» سلب کرده ایم، حال چه اینکه آن شیء شانیت داشته باشد یا نداشته باشد، موجود باشد یا نباشد، در هر صورت این قضیه صادق است، لذا در مجموع می بینیم که نتیجه این دو قضیه در مواردی یکسان و در مواردی هم غیر یکسان می باشد:
قضیه اول: زید بینا نیست، قضیه دوم: زید نابینا است. نتیجه این دو قضیه یکی است.
قضیه اول: دیوار بینا نیست، قضیه دوم: دیوار نابینا است. نتیجه این دو قضیه یکی نیست، اولی صادق و دومی کاذب است.
البته باید توجه داشت که گاهی نتیجه هر دو قضیه دائماً یکی می باشد، مثلاً هرگاه می گوییم:
موجبه محصله: فلان شیء نا موجود است.
سالبه معدوله: فلان شیء موجود نیست.
همانطور که در این دو قضیه می بینیم نتیجه آنها یکی است، چرا که رابطه موجود و ناموجود از قبیل متناقضین است، لذا فرض سومی قابل تصور نیست، اما در مثال سابق، فرض سوم قابل تصور هست، لذا نتیجه هر دو قضیه یکی نشد.